Hit (4411) M-1828

منزلت ديني علويان-دين، مذهب، طريقت، كژآئيني، درست پنداري يا فراپنداري

Yazar Adı : İlim Dalı :
Konusu : Dili : Farsça
Özelliği : Makale Türü : Çeviri Makale
Ekleyen : Nurgül Çepni/2009-12-21 Güncelleyen : /0000-00-00

Alevilik din mi mezhep mi tarikat mı?

ALEVİLİĞİN DİNİ STATÜSÜ: DİN, MEZHEP, TARİKAT, HETERODOKSİ, ORTADOKSİ YA DA METADOKSİ

منزلت ديني علويان-دين، مذهب، طريقت، كژآئيني، درست پنداري يا فراپنداري(1)

نويسنده: سونمز كوتلو * (Sönmez Kutlu) مندرج در نشريه “İslamiyat” (ش 3 ج 6 ـ

سپتامبر 2003)

كليه واژه ها: علوي قزلباش درست پنداري كژآئيني مذهب طريقت

مدخل
كلمه «علوي» كه واژه اي عربي است، مفاهيم متعددي دارد؛ از اين قبيلند: كسي كه پيرو علي است، از علي طرفداري مىكند، علي را دوست مىدارد و وابسته اوست، از شجره علي است. در طول تاريخ زبانشناسان، تاريخ نويسان، شاعران، نويسندگان كه فرق و مذاهب را بررسي كرده اند، مفاهيم مختلف اصطلاحي به اين واژه داده اند. به عنوان مثال در تصوف به طريقتهايي نظير قادري، مولوي، بكتاشي و امثال آنها كه از طريق حضرت علي به پيامبر اسلام(ص) مىرسند، علوي مىگويند و عنوان علوي در تاريخ مذاهب اسلامي، در مفهوم كلي تر به صورت مترادف با شيعه به كار مىرود. پژوهشگران ترك و محققان غربي از قرن نوزدهم به بعد واژه علوي را براي ناميدن جوامع ديني ـ عرفاني كه در آناتولي و منطقه بالكان مىزيستند و ابتدا قزلباش، تخته چي، ايشيق، ابدال، تورلاق، حروفي و سپس در مفهوم عمومي تر قلندري و بكتاشي ناميده مىشدند، به كار بستند. در اين مقاله ضمن استفاده از ادبيات ديني ـ عرفاني كه از قرن پانزدهم به بعد حالت مكتوب يافته است، مسأله تعلق يا عدم تعلق به مذهب، طريقت يا ساختار صوفيانه شبه طريقت زمره اي كه در اواخر دوره عثماني به شكل علوي يا علوي ـ بكتاشي ناميده شدند، مورد بررسي قرار خواهد گرفت. با علم به اينكه علويگري دين نيست و اشاره به اين مطلب چيزي جز توضيح واضحات نخواهد بود، از پرداختن به اين مسأله خودداري خواهيم كرد. اشاره به تأثير اديان ديگر بر علويگري كه در حوزه فرهنگ و تمدن اسلامي پديد آمده، ما را در آشنايي بيشتر با علويگري كمك خواهد كرد. ولي بستن يا تشبيه علويگري به يكي از اين اديان، در حقيقت انكار واقعيتهاي تاريخي مندرج در ادبيات شفاهي و مكتوب علويگري و عرضه يك علويگري جديد خيالي است كه از همه ابعاد اجتماعي مجرد شده است.

الف) كاربرد نام علوي در ميان تركان و در جغرافياي ترك
بسيار حائز اهميت است كه بدانيم نام علوي (كه در متون ديني يا ادبي تدوين شده از نخستين ادوار اسلامي تاكنون ناديده گرفته شده) در ميان تركان و در جغرافياي ترك براي تسميه چه افرادي و براي اداي چه مفهومي به كار گرفته شده است.

1) آنهايي كه از نسل يحيي بن زيد هستند
يحيي از نوادگان حضرت علي است كه پدرش زيد عليه امويان قيام كرد. استفاده از نام علوي در ميان تركان و در جغرافياي ترك براي نخستين بار در اثر ابن النديم به چشم مىخورد. وي در اين اثر به دو روايت جالب از يك علوي به نام اسحق التركي و اعزام وي از سوي ابومسلم به مناطق ترك نشين جاي داده است. مطلب مورد توجه ما روايت دوم است كه صحبت علوي بودن اسحق التركي را پيش مىكشد: «اسحق از نسل علي است كه با استفاده از هرج و مرج متعاقب قتل ابومسلم خود را عضوي از مسلمين و مدعو ابومسلم خواند. در صورتي كه او فرزند يحيي بن زيد بن علي بود و از دست امويان گريخته به منطقه ترك پناه آورده بود.»(3) از اين روايت استنباط مىشود كه اسحق التركي طرفدار حضرت علي نبود و جانب ابومسلم را مىگرفت و ادعاهاي بسيار افراطي در حق وي بر زبان مىآورد. منابع تاريخي و آثاري كه در آثار مرسوم به طبقات نوشته شده، مطالب مربوط به پناهنده شده يحيي بن زيد و فرزندانش را به مناطق ترك نشين تأييد مىكنند و نامي از اسحق به عنوان فرزند وي سخن به ميان نمىآورند.

در آثاري از نوع مقالات، صحبت بيش از يك فرقه رافضي به نام اسحقيه به ميان آمده كه پيروانش معتقدند نبوت از حضرت آدم تا قيامت ادامه خواهد داشت؛ ولي همانگونه كه اسحق مورد اشاره در اين فرقه ها متفاوت هستند، هيچكدام با اسحق التركي ارتباطي ندارند. مسأله در كتابهاي جغرافيا و سياحتنامه ها بيشتر مغشوش و مغلق است. ابودلف كه در دوره سامانيان مشغول سياحت در مناطق ترك نشين بود، مطالبي درباره قبيله بغراچ (Buًğraç) نوشته، كه در صورت صحت، مسأله به جبهه هاي ديگر كشانده خواهد شد. او مىنويسد حكمرانان قدرتمند بغراچ كه مقصود قراخانيان بودند، خود را علوي مىناميدند و معتقد بودند كه از نسل يحيي بن زيد هستند. جالب تر از آن اطلاعاتي است كه وي از اعتقادات بغراچ ها مىدهد: «آنان تنها كسي را براي رهبري خود قبول مىكنند كه از نسل دين علوي باشد. اهالي اين قبيله به هنگامي كه به آسمان نگاه مىكنند، دهانشان را باز مىكنند، چشمهايشان خيره مىشود و مىگويند حكمران اعراب از آنجا مىآيد و به آنجا مىرود.(5) ضمن توجه به پرستش ابومسلم كه هنوز هم در آسياي ميانه و آناتولي در ميان علويان اهل تسنن به جهت جنگهاي ابومسلم زنده مانده است، مىتوان رابطه با علويگري امروزي برقرار كرد و نام علوي را بدان استناد كرد. اگر اعتقادات قراخانيان كه از سوي ابودلف نوشته شده مورد قبول هم قرار گيرد(6)، مسأله بيش از علي با زيد ارتباط دارد. نه در منابع زيديه و نه در آثار ديني قزلباشان و بكتاشيان كه از قرن 15 به بعد نوشته شده به چنين چيزي برنمىخوريم. درنتيجه نام علوي نمىتواند ارتباطي تاريخي با اين مسأله داشته باشد.

2) آنهايي كه از نسل پيامبر هستند
يوسف خاص حاجب در اثر خود واژه علوي را در مفهومي وسيع تر و به معني نسل حضرت پيامبر، يعني نسل حضرت علي كه از حضرت فاطمه به بعد ادامه مىيابد به كار برده است. او اشاره مىكند كه علويان از طبقات خارج از خدمتكاران و نوكران و از نسل پيامبر بودند و رفتار با آنان را چنين توصيه مىدهد: «يكي از اينها نسل پيامبر است؛ اگر آنها را محترم بشماري به دولت و سعادت مىرسي. آنها را از ته دل دوست بدار، به آنها خوب بنگر و كمك كن. اينها اهل بيت هستند و قبيله پيامبر مىباشند. اي برادر تو آنها را به خاطر حق پيامبر دوست بدار. تا زماني كه حرف نامناسبي از دهانشان بيرون نيامده، درخصوص ظاهر و باطن و اصل و اساسشان تحقيق نكن.»(7) طبقه اي كه يوسف خاص حاجب در اين كتاب به عنوان علوي مورد اشاره قرار داده، ارتباطي با تركان ندارد؛ اين طبقه از افراد منسوب به نسل پيامبر يا افرادي كه خود را به اين نسل مىبستند، تشكيل مىشد كه از ظلم اموي يا عباسي فرار كرده و به تركان پناه آورده بودند يا اينكه بعداً به ميل خود به اين مناطق آمده بودند.

3) آنهايي كه مدعي نبوت حضرت علي هستند
ابومطيع النسفي تركي الاصل و ابن الجوزي و ابن كمال پاشا كه خط او را تعقيب مىكردند، بدون اينكه مسأله را به جغرافيا، شهر يا نسلي ارتباط بدهند، از يك زيرفرقه رافضي به نام غلويه ياد مىكنند. اين كلمه عربي كه اگر بدون نقطه نوشته شود، به صورت علويه درمىآيد، براي نخستين بار در اثر يك نويسنده تركي الاصل جاي گرفت. شايد به جهت خوانده شدن كلمه به دو شكل است كه ماري برنارد (Marie Bernard) در بررسي اثر نسفي ابتدا به صورت غلويه، در صحبت مستقل از اين فرقه به شكل علويه و بلافاصله در مقايسه با عمريه، دومين فرقه رافضيه دوباره به شكل غلويه خوانده است.(8) كلمه مىتواند بدو شكل خوانده شود، ولي اگر توجه شود كه در ديگر منابع افراطيون رافضي به صورت غالي يا غلاه، ناميده شده اند، شكل علويه بيشتر قابل ترجيح مىتواند باشد. نحوه خواندن كلمه زياد مهم نيست، مهم آن است كه مقصود كلمه چه اشخاصي است و چه تفكراتي از آن استنباط مىشود. در مورد اول منابع نارسا مانده اند و در مورد دوم اطلاعات نسفي كوتاه است و در منابع بعد از وي تكرار نشده است. افراد اين فرقه مدعي هستند كه علي پيامبر خداست. به نظر آنان خدا نبوت را به علي داده و جبرئيل اشتباهاً به محمد(ص) محول كرده است. بدين سبب است كه آنان به حضرت علي به جاي «رحمت الله»، «صلي الله علي علي» مىگويند.(9) ولي دليلي در دست نيست كه اين عقيده در ميان جوامع ترك و در ميان علويان امروزي رواج داشته باشد. از سوي ديگر در منابعي كه در دوره نسفي در ماوراءالنهر نوشته شده، اطلاعاتي در اين خصوص وجود ندارد. در دومين دسته از آثار مربوط به تاريخ مذاهب، آمده است كه عقيده تسليم نبوت از سوي جبرئيل به جاي علي به حضرت محمد(ص) ارتباطي با علويان ندارد و به فرقه غرابيه از غلاه شيعه متعلق است.(10) در آثار مكتوب دين علوي ـ بكتاشي امروزي نيز اثري از ادعاي مورد اشاره در بالا ديده نمىشود. تنها برخي از علويان، به ادعاهاي مشابه دست مىزنند. اين عقيده احتمالاً همراه با فرهنگ شيعي ـ باطني افراطي يا حروفيگري وارد علويگري شده است.

4) طرفداري از صفويان
پاره اي از شاعران چون شاه اسماعيل، پيرسلطان ابدال (قرن 16)، مصري نيازي (فـ . 1693) و قول همت در اشعار خود هويت خود را به اشكال علوي(11)، علوي هستم، حسيني هستم(12)، حيدري هستم(13)، جعفري هستم، عسكري هستم تعريف كرده اند. ولي تعابير علوي يا علوي هستم در اصطلاحات علوي به همان معنا به كار گرفته نمىشود. زيرا در اين اشعار به جاي طرفداري از صفويه، عناوين علوي، حسيني، حيدري و جعفري ترجيح داده شده است. در غير اين صورت لازم مىآمد كه هركدام از اين ها به عنوان يك مذهب يا فرقه تلقي گردد، كه امكاني براي انجامش وجود ندارد. اين ها بيشتر از جوامع صاحب الهيات روشدار، در مفهوم يك جامعه سياسي است كه دوازده امام را ارج مىنهد يا در راه او قدم برمىدارد. در نتيجه واژه علوي كه از قرن نوزدهم به بعد كاربرد يافته، به جهت اينكه پيوسته از سوي اين شاعران به كار برده مىشد، شايع نشد و شكل تعبير كسب نكرد. يكي از مهمترين مسائل، استفاده از واژه علوي براي ناميدن طريقتهاي بابائي، ايشيق، حروفي، تورلاق، قلندر، تخته چي، قزلباش، رافضي، بكتاشي و ساير نهادهاي تصوفي در دوره عثمانيان است. اصولاً هر كدام از اين طريقت ها بايد جداگانه مورد تجزيه و تحليل قرار گيرند. عناصر اساسي تعيين كننده مقوله قزلباش عبارتند از:

ـ عشق زياده از حد نسبت به حضرت علي و اهل بيت(16)
ـ دلبستگي به شهيدان كربلا يا عزاي محرم(17)
ـ مخالفت با عثماني(18)
ـ تلعين امويان (مروان، معاويه و يزيد)(19) و خوارج(20)
ـ محبت به دوستداران حضرت علي و اهل بيت (تولا)(21)
ـ نفرت از دشمنان حضرت علي و اهل بيت (تبرا)(22)
ـ پيوند با شيخ صفي / شاه اسماعيل / تكيه اردبيل(23)
ـ استفاده از كلاه سرخ(24)
ـ دلبستگي به حاجي بكتاش ولي(25)

واژه قزلباش را كه در خارج از اين مفاهيم نيز با علويگري مرتبط است، نمىتوان با المحمريه ارتباط داد كه در منابع تاريخي به افرادي كه لباس سرخ مىپوشيدند، اطلاق شده است. بعضي از منابع تاريخي حادثه شمع كشان و حوادثي نظير آن(26) را كه در مورد بابكيه به كار برده مىشود، به منظور بدنام كردن قزلباشها به اين فرقه نسبت مىدهند. اين ادعا كاملاً بي اساس است و ارتباطي ميان بابكيه و قزلباشها وجود ندارد. اين گونه اتهامات به گروههاي يسوي آسياي ميانه نيز زده نشده است.

ب) موقعيت علويگري و بكتاشيگري از ديدگاه اصول تاريخي مذاهب اسلامي
اسلام در مفهوم وسيع كلمه حاوي بعضي از صحنه هاي اساسي نظير اعتقاد، اخلاق، عبادات و معاملات است و از اصول اعتقادي نظير اعتقاد به خدا و كتابهايش، فرشتگان و پيامبرانش روز آخرت، از اصول اخلاقي كه انسان را به فضيلت مىرساند، از عبادتهايي نظير نماز، روزه، حج و زكات و از اقدامات حقوقي كه به طور مستقيم يا غيرمستقيم روابط انسانها را تنظيم مىكنند، تشكيل شده است. بدين سبب تعيين اصول اعتقادي منحصراً در اختيار پروردگار است و در قرآن به شكلي آشكار و بارز بيان گرديده است. هرچند مواردي چون تقدير و ولايت / امامت و انديشه هاي سياسي و اعتقادي مذاهب داخل اصول اعتقادي نشده، اين ها نه اصول اعتقادي كه اصول مذهبي هستند. هر كدام از اديان پيامبري، كتابي و عبادتگاهي دارد كه بايد به شكل فوق مذاهب ارزيابي شود. اين بعد اسلام با حضرت محمد(ص) نهادينه شد و بخش فرامذهب را تشكيل داد. بدين جهت هركسي كه به وجود و الوهيت خدا، نبوت حضرت محمد(ص)، احياي پس از مرگ و محاسبه آخرت معتقد باشد، مؤمن، مسلمان و اهل قبله است.

مذهب واژه عربي است و در فرهنگها به شكل نگرش مورد تأييد، رفتار متفاوت، راهي كه بايد پيش گرفته و تعقيب شود تعريف شده است؛ و اصطلاحاً در تاريخ اسلام به دلايل اجتماعي، سياسي، اقتصادي و ديني به وجود آمده و عنوان دسته بنديهاي سياسي ـ اعتقادي يا فقهي ـ عملي است كه در اطراف تفكرات و اشخاص معين پديدار گشته است. در اين ميان به آنهايي كه با مسايل سياسي، اعتقادي ارتباط دارند فرقه، به آنهايي كه اهميت بيشتر به ابعاد عملي ـ فقهي مىدهند، مذاهب فقهي و بالاخره به نهادهاي فرهنگي ـ ديني كه با آداب و اركان و اخلاق ارتباط دارند، طريقت گفته مىشود.

ظهور مذاهب كه به عنوان شكل درك و عامل حيات اسلام پذيرفته مىشوند، حادثه تاريخي، سياسي ـ ديني و انساني است. هيچ مذهبي نمىتواند مدعي باشد كه ديدگاههايش را همه مردم تا روز قيامت مورد تاييد قرار خواهند داد و نمايندگي همه ابعاد اسلام را در اختيار گرفته است. بنابراين موجوديت اسلام با مذاهب بستگي ندارد؛ زيرا زماني كه مذاهب وجود نداشتند، اسلام موجود بود. ذهنيت و برداشتي را كه در صحنه هاي سياسي و اعتقادي پاي به ميدان مىگذارد، نمىتوان به عنوان مذهب قبول كرد. برداشت و ذهنيت ها براي اينكه به عنوان مذهب پذيرفته شوند، بايد شرايطي داشته باشند. اين شرايط عبارتند از:

1) بعد ديني
مذاهب سياسي و عقيدتي با تشكيل كلام يا نظريه اي مركب از انديشه هاي معتبر و روشدار جهت حل مشكلات ريشه دار سياسي يا اعتقادي مسلمانان در روند تاريخ نهادينه مىشوند. درغير اين صورت آنهايي كه به تكميل اين نهادينه سازي توفيق نيابند، به صورت ماهواره مكتب انديشه اي ديگر كه نهادينه سازي را به اتمام رسانيده اند، درمىآيند يا ضمن قبول نگرشهاي اساسي مكتب موفق، نگرشهاي متفاوتي در جزئيات عرضه مىكنند و به صورت زيرشاخه آن مكتب سياسي ـ عقيدتي درمىآيند، كه بدان وابسته شده اند. در انديشه اسلامي، در رأس آنهايي كه به تكوين تئولوژي يا نظريه پرداخته اند، خوارج، شيعه (زيديه، اسماعيله، اثني عشريه)، مرجعه، معتزله، ماتريديه و اشعريه قرار گرفته اند. به عنوان مثال شيعه با نظريه امامت، معتزله با نظريه توحيد و عدالت، مرجعه با نظريه ايمان و خوارج با نگرشهايي در خصوص ايمان و خلافت، نگرشهاي متفاوت از ديگران در ميان گذاشتند. خدا و صفاتش (الوهيت)، نبوت، معاد، ايمان، معاصي كبيره، تقدير، امر به معروف و نهي از منكر و امامت و خلافت در رأس موضوعات اساسي الهيات روشدار قرار گرفته است. از بررسي منابع مكتوب علويگري ـ بكتاشيگري استنباط مىشود كه در اين خصوص نظريه اي منسجم عرضه نشده و در راه احداث كلام جديد اقدامي صورت نگرفته است. علويان و بكتاشيان هرچند در آثارشان از معصوميت دوازده امام و از تولا و تبرا سخن به ميان آورده اند، مثل شيعه و ساير مكتب ها، كلامي منسجم در خصوص مسايلي چون احتياج به امام، جانشين پيامبر(ص) و شرايط ايمان بنيان نگذاشته اند. از اين جا فهميده مىشود كه نظريه موجود نزد علويان ـ بكتاشيان، نظريه عرفاني ـ اخلاقي متكي بر چهار باب و چهل مقام است كه ارتباطي مستقيم با كلام ندارد.

2) بعد ادبيات مكتوب
يك نهاد سياسي ـ عقيدتي براي اينكه هويت مذهب كسب كند، لازم است آثار اساسي از خود بر جاي بگذارد كه در آنها كلام و نظريه مورد نظر تجزيه و تحليل شده است. زيرا اين آثار همراه با ساختار اجتماعي، تداوم كسب مىكنند و سبب مىشوند كه برداشتها در مقابل د يگران صورت قابل دفاع به دست بياورند. هر كدام از پايه گذاران مذاهب يا پيروان آن ها، آثار زيادي در خصوص مسائل اساسي كلام يا در باره يكي از اين مسائل تدوين كرده اند كه در آنها از دلايل عقلي و آيات قرآن استفاده شده است. اين آثار مكاتيب تفكر سياسي و ديني امروز در دسترس ما هستند. حتي هر مذهب در طول تاريخ در مراكز مهم فرهنگي، مدارسي براي خود ساخته و ياد گرفتن اين آثار را فراهم ساخته است. الهيات از منابع مكتوب و در مكانهاي معين (مساجد) آموخته مىشود. در علويگري ـ بكتاشيگري كه آثار مكتوب محدودي دارند، ولايت نامه ها، فرامين، نفس ها، فتوت نامه ها، اركان نامه ها، تراجم و مناقب نامه ها بيشتر از آن كه آثار مذهبي منسجمي باشند، از كيفيت منقبت و عرقان برخوردار هستند. از سوي ديگر حضرت علي، امام جعفر صادق و حاجي بكتاش ولي (به استثناي «حسنيه») در منابع نه به عنوان رهبران و شخصيتهاي كاملاً ديني ـ سياسي، كه برخلاف تصور شيعه به عنوان پير و رهبر معنوي معرفي شده اند.

3) بعد اجتماعي
اگر يك مكتب تفكري بخواهد معنويت يك مذهب سياسي ـ اعتقادي كسب كند، لازم است نظريه هاي سياسي يا كلامي خود را علاوه بر اينكه در آثار مكتوب جاي بدهد، قبول و تأييد آنها را از سوي جامعه فراهم سازد. نگرشهاي يك عالم مىتواند عقيده اي منسجم تشكيل دهد؛ ولي اگر جامعه اي اين نگرش را مورد تأييد قرار ندهد و حداقل در دوره اي از تاريخ به تداومش برنخيزد، آن وقت اين نگرشها را نمىتوان به عنوان يك مذهب قبول كرد. بدين سبب در تعريف مذهب به دسته بنديهاي ديني يا فقهي ـ عملي در اطراف نگرشها و تفكرات معين جاي داده شده است. مذاهب در دوره اي معين تاريخ به وجود مىآيند و چون از شرايط اجتماعي ـ سياسي محيطي كه در آن به وجود آمده اند، متأثر مىشوند، نه از سوي همه مسلمانان، كه از طرف بعضي جوامع مورد قبول واقع مىشوند. پاره اي از مذاهب نيز به جاي اينكه حمايت همه جامعه را كسب كنند، از حمايت قبيله اي معين برخوردار مىشوند. ولي فراموش نشود كه مذاهب هرگز ساختار تك قومي ندارند و يك مذهب مىتواند پيرواني از اقوام و قبايل مختلف داشته باشد. از سوي ديگر شرايط و مراسم خاص براي ورود يا خروج از مذاهب وجود ندارد. هركس مىتواند بدون انجام تشريفات به هر مذهبي كه دلش بخواهد، وارد يا از آن خارج شود. هرچند بنيانگذاران مذاهب از اهميتي ويژه برخوردار هستند، ليكن در بطن ساختار اجتماعي، از سلسله مراتب و مراسم و تشريفات مذهبي كه در اوقات معين در حضور آنان ترتيب مىيابد، خبري نيست. علويگري ـ بكتاشيگري با اينكه هر دو بعد اجتماعي دارند، در ارتباط داخلي جماعت، به سلسله مراتب پير (مرشد) ـ طالب (درويش) اهميت مىدهند. بدين سبب در ساختار اجتماعي بكتاشيگري، تصوفي كاملاً نهادينه شده حاكميت دارد و در علويگري (قزلباش) اگر وابستگي به تكيه صفوي ـ اردبيل در نظر گرفته شود، مىيبينيم كه ساختار شبه طريقت در اين جا حاكم است. افزون بر آن در هر دو مراسم و آئين هاي اعتراف، و اركان مصاحب انجام مىگيرد و مكانهاي خاصي چون تكيه، زاويه، درگاه و خانه ميدان براي انجام اين مراسم وجود دارد. جايگاه انجام اين مراسم را علويان «خانه ميدان» و بكتاشيان «ميدان شريف» مىنامند.

از مطالبي كه مورد اشاره قرار گرفت، برمىآيد كه علويگري و بكتاشيگري هويت مذهب كسب نكرده اند. اصولاً همه آنهايي كه در مسأله تفكر كلاسيك اسلامي تخصص دارند، بكتاشيگري را يك طريقت مىدانند. اگر مسأله «اجاق زادگي» و نهاد «دده گي» را در ساختار گذشته و كنوني علويگري سنتي مورد توجه قرار دهيم، مىتوان گفت كه علويگري از ساختار تصوفي شبه طريقت برخوردار است و وابستگي به حاجي بكتاش ولي (به استثناي بعضي از اجاق ها) مورد نظر است. اجاقهايي كه به حاجي بكتاش ولي وابسته نباشند به تكيه اردبيل يا صوفيان وابسته مىشوند. اين جوامع كه رابطه خود را به تمام معنا از حاجي بكتاش ولي نبريده اند، همزمان با سقوط صفويان، اطراف شاخه چلبي بكتاشيگري گرد آمدند. اصولاً اختلاف ميان علويگري (قزلباش) و بكتاشيگري، اختلاف اجتماعي ـ فرهنگي مبتني بر سياست است و محتملاً در نتيجه اختلاف سياسي ميان سلطان سليم و شاه اسماعيل به وجود آمده است. بكتاشيان روستانشين كه علاقه اي خاص به تكيه اردبيل نشان مىدادند، از نظر سياسي و فرهنگي با بكتاشيان شهرنشين اختلاف پيدا كرده و در بعضي از مسائل تحت تأثير انديشه هاي سياسي شيعه باقي مانده بودند. در اين ميان علويگري آناتولي نيز مذهب اثني عشريه را پذيرفته بود. مىدانيم كه علويگري از مذاهب مختلف تأثير گرفته است، ولي به جهت اينكه ساختار عرفاني و ذهنيت ديني خود را به رابطه مرشد (دده) ـ طالب متكي كرده، از كسب هويت مذهب محروم مانده است.

هر چند در مذاهب سياسي ـ اعتقادي مقوله سلسله اي وجود دارد كه تا پيامبر اسلام(ص) مىرسد، انتقال اختيارات از طريق توارث از پدر به فرزند يا تداوم آن در دودمان و در ميان اجاق زاده ها و تغيير آن از راه ا نتخابات هرگز موردنظر نيست. در علويگري ـ بكتاشيگري دده ها چنين اختياراتي دارند، اين اختيارات در دودمان ادامه مىيابد، و با اجازت تعيين مىگردد. از ديگر سو در ميان مذاهب اسلامي، مذهبي كهنه نسل و دودمان وابسته باشد، موجود نيست. هر كس به هر مذهبي كه دلش بخواهد، مىتواند وارد بشود يا از آن خارج گردد. در صورتي كه علويگري در دودمان تداوم مىيابد و ظن غالب بر اين است كه، آن كه پدر و مادرش علوي نيست، نمىتواند وارد علويگري بشود. در بكتاشيگري وضع كمي متفاوت است و شخص مىتواند پس از مراسم طولاني وارد اين طريقت بشود. از اين مطالب بر مىآيد كه بكتاشيگري طريقتي است كه مرحله نهادينگي را پشت سر گذاشته است و قزلباشي ساختار شبه طريقتي دارد.

ج) عناصر مذهبي متفاوت در منابع مكتوب علوي ـ بكتاشي
قبايل ترك كه از آسياي ميانه آمده بودند، علاوه بر حنفيه و ماتريديه كه در مناطق محل اقامتشان حاكميت داشت، در اثناي مهاجرت از ديگر فرهنگها، اعتقادات و مذاهب نيز متأثر شدند. اين تأثيرات يا عناصر مذهبي را همچنان كه مىتوان در مورد ساير طريقتها و نهادهاي عرفاني شبه طريقت آناتولي مورد بررسي قرار داد، در علويگري ـ بكتاشيگري نيز مىتوان با توسل به منابع مكتوب موجود تجزيه و تحليل كرد. با تعيين اين عناصر، خواهيم ديد كه طريقت ها و نهادهاي عرفاني شبه طريقت كه اطراف يك جهان بيني عرفاني گرد آمده اند، عناصر زيادي از تسنن يا مذاهب ديگر در ساختار خود گرد آورده و بنيان فراپنداري كسب كرده اند.

1) عناصر ماتريدي
نخستين حوزه فرهنگي كه علويگري ـ بكتاشيگري را تحت تأثير درآورد، فرهنگ حنفي ـ ماتريدي بود. بكتاشيان به ويژه در مقولاتي چون تعريف ايمان، مواردي كه بايد ايمان آورده شود و جداسازي ايمان و عمل، با ماتريديه يكسان مىانديشند. ريشه ماتريديه، كه يكي از دو مكتب بزرگ اهل تسنن است به ابوحنيفه مىرسد. به نظر امام اعظم ابوحنيفه «ايمان اقرار به زبان و تصديق به قلب است و اعمال داخل ايمان نمىشوند. گناه كبيره تا به شرك نرسد، ضرري به ايمان نمىرساند. طاعت نيز تا زماني كه ايمان نباشد، نفعي به انسان نمىرساند.» ماتريديه اين ذهنيت متكي بر تساهل را عيناً تأييد مىكند. افزون بر آن گفته شده است كه عقل منبع دين و از طريق ايمان است كه انسان مىتواند به عقل برسد. حاجي بكتاش ولي در اثر خود اين نگرشها را عيناً تكرار كرده است. به عنوان مثال در خصوص ايمان چنين مىگويد: «…ايمان نزد عارفان برتر از عقل است. ولي ايمان بايد با دل تصديق و با زبان اقرار شود. كسي كه ايمان به خدا را از ته دل تصديق نكند، مطلقاً كافر است… كسي كه به زبان اقرار كند و به دل تصديق نكند، منافق است… ولي در مورد عبادات و طاعات: عمل جدا از ايمان و ايمان طاعت است (يعني خود ايمان، عبادت است). كسي كه عبادت نكند، به ايمان دست نمىيابد؛ كفر نيز گناه است؛ كسي كه گناه نكند، كافر نمىشود.»(27) تعريف حاجي بكتاش ولي از ايمان كه در كتاب “Buyruk” (فرامين) او درج شده در “Makalat” (مقالات) وي نيز عيناً تكرارشده است: حقيقت، ايمان آوردن است كه با اقرار به زبان و تصديق به دل انجام مىيابد.»(28) در خصوص مورادي كه بايد ايمان آورده شود، نيز همين تأثير به شكلي بارز مشهود است. به نظر حاجي بكتاش ولي «ايمان آوردن نخستين مقام شريعت است و ايمان شش شرط دارد كه عبارتند از: ايمان به وحدانيت خدا، فرشتگان، كتابها(29) و پيامبران خدا(30)، معاد، قضا و قدر(31)، و ظهور خير و شر از جانب خدا(32)». كايغوسوز ابدال نيز شرايط ايمان و اسلام را عيناً بر زبان آورده است.(33) شرايط ايمان كه حاجي بكتاش ولي ذكر كرده، با نگرشهاي ابوحنيفه و ماتريدي يكسان است؛ تنها در صحبت از ايمان به پيامبران خدا، از ايمان به دوستان خدا نيز سخن به ميان آمده است(34) در متن عربي «مقالات» آمده است كه تصديق دوستان خدا و كرامات آنان از ايمان است.»(35) از اين متن برمىآيد كه حضرت پيامبر(ص) در رأس دوستان خدا قرار دارد؛ ولي در آن از ديگر دوستان خدا صحبتي به ميان نيامده و اشاره نشده است كه دوازده امام در زمره دوستان خدا قرار گرفته اند يا نه. در صورتي كه شيعه، اعتقاد به ائمه را اساس ايمان ميداند. اشاره به كرامات ائمه نشان مىدهد كه بكتاشيان ائمه را علاوه بر اينكه مثل شيعه، اخلاف سياسي ـ ديني پيامبر مىدانند، به عنوان ولي در مفهوم عرفاني نيز قبول مىكنند.

بعد عبادي اسلام كه به عنوان پنج شرط مشهور است، مربوط به هيچ كدام از مذاهب نيست و در عهد حضرت پيامبر يعني در دوره پيش از مذاهب و به صورت مقوله مشترك فوق مذاهب و طريقت ها نهادينه شده است. حاجي بكتاش ولي در اثر خود شرايط اسلام را بر اساس حديثي شايع چنين نقل مىكند: «اقامه نماز، دادن زكات، گرفتن روزه و رفتن به حج در حالت استطاعت.»(36) نه تنها در «مقالات» كه در ساير منابع مكتوب علوي ـ بكتاشي نيز به هنگام صحبت از چهار باب و چهل مقام، به اين شرايط در ميان مقامات شريعت جاي داده شده است.(37) به رغم اختلاف نظرهايي كه امروز وجود دارد، در منابع مكتوب آمده است كه شريعت، طريقت، معرفت و حقيقت كلي را تشكيل مىدهند و اگر يكي از اين ها ناقص باشد، ديگران نيز ناقص خواهند ماند. عنصر ديگر ماتريدي كه در متون علوي ـ بكتاشي به چشم مىخورد، قرار گرفتن مؤمن در ميان خوف و رجاست. به نظر ابوحنيفه و ماتريدي، مؤمن هر چقدر هم كارهاي نيك انجام بدهد، نبايد زياد اميدوار باشد و هر چقدر هم به گناه بزرگ متوسل گردد، نبايد ترس و نااميدي در دل خود راه دهد. مؤمن بايد در قبال اعمال خود جايگاهي ميان اميد و ترس بگيرد. در «مقالات» كه به حاجي بكتاش ولي نسبت داده مىشود، آمده است كه عنايت حضرت پروردگار متعلق به آنهايي است كه ميان خوف و رجا(38) قرار گرفته اند.

انتقاد شديد از سه خليفه اول و صحابه كه در ادبيات شيعي ديده مي شود، در ادبيات مكتوب علوي ـ بكتاشي به چشم نمىخورد؛ در اين آثار از حضرت پيامبر، چهار خليفه اول، اهل بيت پيامبر و ساير صحابه با احترام ياد مي شود و دعا در حق آنان خوانده مىشود.(39)

حاجي بكتاش ولي در «مقالات» خود، پيام پيوند دهي مىدهد و مىگويد: «اگر كسي يكي از احكام خداي تعالي را انكار كند، يا به انكار حضرت محمد(ص) برخيزد و يكي از اصحاب پيامبر را ناحق بشمارد، اعمالي را كه (تا امروز) انجام داده، باطل مىشود.»(40)

در جاي ديگر «مقالات»، صحابه به پنج انگشت تشبيه شده و مورد تمجيد قرار گرفته اند:« … و محمد(ص) مثل انگشت سبابه است؛ ابوبكر مثل انگشت شهادت است؛ عمر به مثابه انگشت مياني است؛ علي به مانند انگشت دوم است.»(41) هر چند شاه اسماعيل براي سوق بكتاشيان به سوي تشيع، اشعاري در خصوص تولا و تبرا ساخته، بيشتر از معاويه، يزيد و مروان صحبت كرده و اشعاري در تلعين صحابه نسروده است.

تأثير بيش از حد محافل ماتريدي بر بكتاشيان شهرنشين در ادبيات مكتوب به شكلي آشكار منعكس شده است. احمد رفعت در كتابي كه در مورد بكتاشيان نوشته، آورده است كه عبارت مندرج در اقرار بكتاشيان (مذهب ما جعفري است) بعداً اضافه شده است و بكتاشيان تركي الاصل و ساير پيروان طريقت از همان آغاز اعتقادات ماتريدي را دنبال مىكردند و گروه ناجي نيز در همين معناست.(42)

ارتباط بكتاشيان شهرنشين با محافل تسنن از سوي اوليا چلبي نيز تصريح شده است. او مىگويد در مصر در قرن هفدهم چهار تكيه بكتاشي موجود بود كه به ابدالان اهل سنت و الجماعت تعلق داشتند.(43) از كتاب اوليا چلبي برمىآيد كه سلطان سليم دو بار از اين تكايا بازديد كرده بود و رابطه ميان اين تكايا و خليفه عثماني بسيار حسنه بوده است.(44) تا اين اواخر بعضي از بكتاشيان در شرح حال خود، از انتساب خويش به اهل سنت و الجماعت نام مىبردند. به عنوان مثال كوچك عبدالله بابا، پوست نشين تكيه ايرك بابا (Eyrek) واقع در غازلي چشمه در كتاب شرح حال مشايخ مخصوص، مذهب خود را تسنن قيد كرده است.(45) همه اين اسناد نشان مىدهد كه بعضي از بكتاشيان شهرنشين خود را اهل سنت و الجماعت معرفي كرده اند.

2) عناصر كراميه
كراميه به سبب اينكه ذكر كلمه شهادت را براي تحقق ايمان كافي مىدانستند، به آساني وارد اسلام شدند. به نظر آنان كسي كه حائز اين شرط باشد، مؤمن و يكي از اعضاي امت اسلامي به شمار مىآيد(46) و اهل قبله يعني مسلمان است. بدين سبب در ادوار اوليه روايتي در ميان بعضي از مرجعه و كراميه بر سر زبانها بود كه مىگفت از ميان 73 فرقه، 72 فرقه به بهشت و تنها يك فرقه به جهنم خواهد رفت.(47) علويان و بكتاشيان كه در مراسم اقرار، 72 ملت را به يك چشم مىبينند، محتملاً از كراميه متأثر شده اند. كراميه ايمان را بيش از تصديق دل، به اقرار زبان تعريف مىكنند. هرچند بكتاشيان تنها اقرار را در تحصيل ايمان كافي نمىدانند و تصديق قلب را لازم مىشمارند، در آداب و اركان اقرار كه در مراسم ورود به طريقت صورت مىگيرد، به اقرار اهميت مىدهند. اين تأثيرپذيري محدود به اقرار نبوده، با مقوله ميثاق (عهدنامه عالم ارواح) كه كراميه مىپذيرند و به يك آيه قرآن مىبندند، نيز ارتباط داده مىشود. به نظر آنان همه انسانها در عالم ارواح به سؤال خدا كه مىفرمود: «آيا من خداي شما نيستم؟» پاسخ «مثبت» داده(48) و همان موقع اقرار به جاي آورده اند. مقوله ميثاق مسأله اي است كه در محافل عرفاني مورد قبول قرار مىگيرد. علويان و بكتاشيان كه اين همه به اقرار اهميت مىدهند، مسلماً از شيعه متأثر نشده اند. زيرا شيعه فاقد چنين ذهنيتي در مسأله ايمان است. شايد انديشه «بزم الست» از طريق ملامتيه از كراميه كه در خراسان رواج داشت، گرفته شده است، اقرار نزد بكتاشيان شبيه ايمان به پيامبر و بيعت ورود به اسلام است و با خواندن آيه بيعت(49) انجام مىيابد. در پايان اين مراسم، طالب اقرار مىكند كه باور كرده و ايمان آورده است و مىگويد: «اولياي حق شاهد من باشند.»(50) در ادبيات علوي بكتاشي اشعار زيادي در مورد اين ميثاق و اقرار وجود دارد.(51)

3) عناصر حنفي
اسناد تاريخي تصريح مىكنند گروههايي كه بعداً به عنوان قزلباش و بكتاشي ناميده شدند، پيش از ورود به آناتولي و نيز در نخستين روزهايي كه وارد اين منطقه شدند، بيش از همه از محيط فرهنگي حنفي متأثر گشتند. اده بالي، شيخ و پدرزن عثمان غازي كه تحصيل علم فقه كرده و خود فقيهي بزرگ بوده، بزرگترين دليل اين مدعاست. او از خلفاي بابا الياس، يكي از درويشان صوفي آن دوره نيز بود و به جهت اعتباري كه در فقه داشت، قاضي مخصوص عثمان غازي شده بود.(52) تورسون فاقي (Tursun Faki) ، فقيه حنفي نيز كه داماد شيخ اده بالي بود از سوي عثمان غازي در مسند قضاوت نشسته بود، به سبب اشراف در علم فقه، عنوان فقيه كسب كرده و پس از وفات شيخ اده بالي در مقام فتوا جاي گرفته بود. او مولف غزوات محمد حنفي و بعضي جنگ نامه هاست كه امروز در ميان بكتاشيان خوانده مىشود.(53) به سبب اين ارتباط تاريخي است كه در منابع علوي ـ بكتاشي از ابوحنيفه بنيانگذار حنفي گري به شكل انساني نمونه ياد شده است. به عنوان مثال الوان چلبي، او را به شكل انسان نمونه و ايده آل مىبيند و بابا الياس را به او تشبيه مىكند.(54) بكتاشيان و علويان ابوحنيفه را بدين جهت دوست مي داشتند كه، به امام جعفر صادق تعلق خاطر داشت و با ظلم و ستمي كه در دوره امويان و عباسيان در حق اهل بيت روا مي شد، مخالفت مي كرد. بدين سبب اسماعيليه، زيديه و صوفيان، فرزندان خود را بيشتر به اسم نعمان (ابوحنيفه) نامگذاري مىكردند. به عنوان مثال يكي از مرشدان صوفي، نعمان است. علاقه و احترام نسبت به ابوحنيفه در سنگ مزارها نيز منعكس شده است. در كتيبه مزار شروانشاهيان (باكو) عبارت «الله، علي، نعمان و محمد» نوشته شده است. اين نعمان به احتمال زياد همان نعمان بن ثابت است.

تأثيرات حنفي گري و عناصر حنفي در متون بكتاشيان شهرنشين بيشتر به چشم مىخورد. از بررسي زندگي و آثار كايغوسوز ابدال معلوم مىشود كه وي يك درويش حنفي بوده و عبادتهايش را بر اساس مذهب حنفي انجام مىداده است. مثلاً وي روزي پس از اقامه نماز جمعه به سخن خطيبي كه مىگفت: كسي كه ريش نداشته باشد به بهشت نخواهد رفت، و حال آنهايي كه نماز مىخوانند يا نمىخوانند، چنين و چنان خواهد بود، عصباني مىشود و با «صلوه نامه»(55) به خطيب پاسخ مىدهد. اطلاعاتي كه كايغوسوز ابدال در اين شعر در خصوص نماز مىدهد، نه بر اساس فقه جعفري يا شافعي، كه همگي براساس فقه حنفي است.(56) از اين قبيلند اطلاعاتي كه نماز ظهر ده ركعت، نماز مغرب هشت ركعت و نماز عشاء سيزده ركعت است. همچنين وتر واجب سه ركعتي خاص حنفيان است. او نماز تراويح را بيست ركعت مىدانست كه اين جا نيز فقه حنفي مورد نظر بوده است. از ديگر سو كايغوسوز ابدال در مزدلفه نماز مغرب و عشاء را يكجا خوانده بود؛ حنفيان مجاز هستند كه در مزدلفه نمازهاي مغرب و عشاء را يكجا اقامه كنند. از اين جا معلوم مىشود كه او و بكتاشيان همراهش كه مراسم حج را به جاي مىآوردند، از فقه حنفي پيروي مىكردند. كايغوسوز به هنگام وضو بر خلاف شيعه كه دست بر پايشان مىمالند، مثل حنفي ها پاهايش را مىشست و شرايط نماز و تعريف غسل را بر اساس فقه حنفي مىداده است(57). از دلايل مهمي كه جانبداري كايغوسوز ابدال را از حنفي گري اثبات مىكند، كتابهايي است كه در تكيه ابدال موسي جاي گرفته است. اين كتابخانه كه بيش از يكصد عنوان كتاب دارد، مثل كتابخانه ساير طريقت ها، به كتابهاي فقه حنفي جاي داده است؛ از اين قبيلند: «ملتقي»، «فتواي علي افندي»، رساله وقايه، رساله استواني،…(58) سند ديگري كه نشان مىدهد ابوحنيفه در محافل علويان قزلباش يا نزد بكتاشيان روستانشين مورد احترام بود، «كتاب جبال قولي» است كه در سيواس، توقاد و آماسيه زياد خوانده مىشود. عبارت «به خاطر روح امام ما كه امام اعظم است»(59) تنها از نسخه سيواس حذف شده است. تنها اثري كه ابوحنيفه را مورد انتقاد قرار مىدهد، كتابي با عنوان «حسنيه»(60) است كه از سوي يك شيعه نوشته شده است.

شيخ بدرالدين كه حمايت ابدالان، ايشيق لار و تورلاق ها را كسب كرده، از قضات و علماي بزرگ حنفي است كه آثاري در فقه و اصول فقه حنفي نوشته است.(61) محافل علوي بكتاشي هنوز هم به اين دلبستگي كه ريشه تاريخي دارد، وابسته هستند و براساس فقه حنفي عمل مىكنند. يوسف ضياء يوروكان (Y. Z. Yöِrükan) به تحقيقي در ميان تخته چيها دست زده كه در آن عبارتي از قاركين دده به شكل زير نقل شده است: «در شريعت پيرو امام اعظم، در طريقت پيرو مذهب جعفري، اين قول كتاب است و قول مناقب.»(62)

4) عناصر زيديه ـ معتزله
معتزله و زيديه در قول به توحيد، قول به عدل، قول به المنزله بين المنازل، امر به معروف و نهي از منكر و قول به وعد و وعيد كه به عنوان پنج اصل ناميده مىشوند، نگرشي مشترك دارند. زيديه قول به ولايت را بر اين پنج اصل اضافه مىكنند و در مسأله ولايت متفاوت از ديگر فرقه هاي شيعه مىانديشند. آنان هرچند معتقدند كه پس از پيامبر، علي فاضل تر از ديگران بود، اعتقاد دارند كه خلافت سه خليفه اول كه فضل كمتري داشتند، نيز مشروع بوده است. در منابع علوي ـ بكتاشي برخلاف منابع شيعي انتقاداتي نسبت به خليفه اول و صحابه درج نشده و آنان همراه با علي مورد تمجيد و تحسين قرار گرفته اند. ولي همانگونه كه اشاره كرديم اين نگرش نه از زيديه كه از اهل تسنن وارد منابع علوي ـ بكتاشي شده است. به هنگام بررسي منابع مكتوب علويگري ـ بكتاشي مىبينيم كه نشانه هاي تأثير اين دو مكتب در كتاب «مناقب الاسرار بهجه الاحرار» به چشم مىخورد كه براي علويان قزلباش نوشته شده است. اين اثر تحت عنوان آداب اولياء 28 ماده را دربرمىگيرد كه در ميان آنها «توحيد، عدل، امر به معروف و نهي از منكر»(63) از اعتقادات اساسي زيديه و معتزله است. شايد اين اعتقادات كه با اعتقادات معتزله و زيديه هماهنگي داشت از سوي شاه اسماعيل به قزلباشان آناتولي تلقين شده است. زيرا او در پي اشاعه تفكرات اثني عشريه بوده است. جالب است كه در ديگر منابع علوي ـ بكتاشي، از اين موارد صحبت به ميان نيامده است. به نظر مىرسد كه تخته چيها عامداًً و عالماًً به اين مذاهب و به اعتقادات شيعه در آثار خود جاي نداده اند. در منابع علوي ـ بكتاشي همين تناقض در مسأله قضا و قدر نيز به چشم مىخورد. از سوئي از اصل عدالت و آزادي عمل جانبداري مىشود و از ديگر سو گفته مىشود كه خير و شر هر دو از جانب خدا مىآيد.(64) الوان چلبي ضمن اينكه مسأله قضا و قدر را قبول مىكند، معتقد است كه تدبير نمىتواند مانع تقدير بشود و مىگويد اولياء بدين سبب به قضا و قدر اعتقاد داشتند.(65) «حسنيه» كه بر علويان ـ بكتاشيان تأثير گذاشته و مسلماً از سوي يك شيعه تدوين شده، به جانبداري از مسايلي چون صفات خدا، قضا و قدر، مخلوق بودن قرآن و بعضي از مطالب كلامي برخاسته كه از معتزله وارد تشيع گشته است. علويان ـ بكتاشيان در اين گونه موارد درست بر عكس شيعه مىانديشند. به عنوان مثال فرشته زاده و احمد رفعت به روايتي اشاره مىكنند كه بر حسب آ

Yayınlandığı Kaynak :
Yayınlandığı Dergi :
Sanal Dergi :
Makale Linki :